روزگار ...

این روزا، دیدن بابا علی، بجای اینکه خوشحالم کنه، یه غمی مینشونه توی دلم؛

یاد دوران نوجوونی و جوونیم می افتم و روزایی که وقتی میرفتم دیدنش، برای اینکه بتونم ببوسمش، باید حسابی روی پنجه های پام بلند میشدم و قدبلندی میکردم تا بلکه بتونم یه بوسه ی کوچولو از گونه ش بگیرم؛

اونوقتا قدّم از بابا علی خیلی کوتاهتر بود، همین الأنشم یه سر و گردن ازش کوتاهترم؛

بابا علی، از مدیرای مدرسه زمان پهلوی بود، که بیشتر از سی ساله بازنشسته شده؛ به قول مامان؛ اونوقتا مدیرای مدرسه، حکم کدخدای ده رو داشتن و میشه گفت تقریباً مثل نظامیا، دارای یه آداب و اصولی خاص خودشون بودن؛

بابا علی هم به یه اصولی پایبند بود؛ به یه نظم خیلی خاص؛ و یه منش خیلی خیلی خاص تر؛

برای اینکه بتونم ببوسمش، سرشو پایین نمیاورد؛ میگفت اگه اصرار دارم ببوسمش، خودم باید تلاش کنم؛ وگرنه بهتره به دست دادن باهاش قناعت کنم؛

من نوه ی اول بابا علی ام؛ نوه های دیگه، از بابا علی حساب میبردن؛ ولی من فرق میکردم؛ من یاد گرفته بودم که به اونچه که میخوام، برسم؛ و بوسیدن بابا علی رو هربار میخواستم ؛ و البته میتونستم احساس کنم که زیر اون نقاب جدّی و بدون لبخندی که بابا علی به صورتش میزد، چه حظّی میبرد از اینکه لجاجت دارم و بدون زیرپاگذاشتن اصولش، به خواسته هام میرسم؛

یادش بخیر، خونه ی قدیمی بابا علی با اون حیاط باصفای پر از گل و گیاه و درخت؛

کنارش می ایستادم و درحالیکه درختاشو حرس میکرد، نگاهش میکردم و غروب که میشد، توی ایوون، کنار بساط چاییش مینشستم و از خاطراتش و قدیمترها برام میگفت...

بابا علی، لیوان مخصوص به خودشو داشت، که هیچکس دیگه ای غیر از خودش، حق نداشت توی اون لیوان چیزی بخوره؛

سالی که دانشگاه قبول شدم؛ بابا علی لیوان مخصوصشو داد به من تا با خودم ببرم و توی اون شهر غریب، هربار که توش چیزی میخورم، یادم بیفته که من نوه ی بابا علی ام و میتونم از عهده ی هرچیزی و هر مشکلی بربیام؛

مادرجان میگفت عمر اون لیوان، 25 ساله که حالا به دست من رسیده و من از اون لیوان تا به امروز مثل یه گنج نگهداری کردم؛ تا به قول خودش، یادم نره که من نوه ی ارشد مردی هستم که عمری رو با سختیهای روزگار سر کرد و اجازه نداد هیچ چیز و هیچ کس، حتی سختترین سختیهای روزگار، پشتشو خم کنه؛

...

یک ساله که بابا علی سکته ی مغزی کرده و اگرچه خداروشکر، به موقع، خدمات پزشکی رو بهش رسوندن و نیمی از بدنش، فلج نشد و در مدت کوتاهی، تونست روی پاش بلند بشه؛ ولی این روزا، حال زیاد خوبی نداره؛

وقتی میبینم ته تهای ذهنش، فقط خاطراتی از خیلی قدیما مونده و گه گَداری، منو نمیشناسه، دلم میگیره؛

وقتی میبینم روزبروز تحلیل میره و دیگه از اون اقتدار و جبروت، خبری نیست؛ دلم میگیره؛

وقتی میبینم این روزا میتونم راحت گونه شو ببوسم و برای کنارش بودن و دستاشو لمس کردن، شرط و شروطی نیست، دلم میگیره؛

وقتی میبینم روی صورتش فقط خنده است_  یه لبخند تلخ _ که خیلی خوب میتونم تشخیصش بدم، دلم میگیره؛

وقتی میبینم گلدونای لبه ی ایوون خونه ش، روزبروز از شادابیشون و تعدادشون کم و کمتر میشه، اونم گلدونایی که بهشون عشق میورزید، دلم میگیره؛

وقتی میبینم نتیجه هاش بدون ترس از دعوا و اخم بابا علی، مُبلا رو به هم میریزن و دستای نوچشونو به شیشه های میز میکشن دلم میگیره؛

بابا علی هرچقدر هم که تکیده شده باشه، برای من همون بابا علی یه؛ با همون اقتدار، همون استواری، همون محکمی و همون جبروت؛

کاری به روزگار و گذشت زمان و عمر ندارم که از آدما، چی میسازه و چی به سرشون میاره؛ بابا علی برای من، هیچوقت عوض نمیشه؛ هیچوقت...

 

/ 66 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدحسین ...

پیرمردی موبایلش و برد تعمیر کنه، بعداز مدتی آقای فنی اومد گفت:موبایلت سالمه پدرجان،چیزیش نیست.. پیرمرد با صدای غمگین گفت: پس چرا کسی از بچه هام زنگ نمیزنه...

صدرا

آنقدر زیبا از بابا علی نوشتین که منم عاشق بابا علی شدم[لبخند] خدا حافظشون باشه و ان شاء الله همیشه سلامت باشند.

صدرا

و من یه درخواستم از شما داشتم، شما حاضر هستین در پست های ویژه روز جهانی زن برای وبلاگ من مطلبی بنویسید؟ اگر این افتخار رو به بنده بدین من دوس داشتم شما درباره (دغدغه های یه زن مسلمان ایرانی و خارجی) بنویسید.

بامداد خمار

دوست داشتن آدمها را می توان از تـــوجه آنها فهمید وگرنه حرف را که همه می توانند بزنند...! "پائولو کوئلیو"

باران خیال ...

در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند  و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند . صادق هدایت

باران خیال...

در دنيا اگر خودت را مهمان حساب كني و حق تعالي را ميزبان ، همه غصّه ها مي رود . چون هزار غصّه به دل ميزبان است كه دل ميهمان از يكي از آنها خبر ندارد . هزار غم به دل صاحبخانه است كه يكي به دل مهمان راه ندارد . در زندگي خودت را ميهمان خدا بدان تا راحت شوي . اگر در ميهماني يك شب بلايي به تو رسيد شلوغ نكن و آبـــروي صاحبخـــانه را حفظ كن. محمداسماعیل دولابی

آمد

گاهی وقتها یه کسایی هستند توی زندگی که هیچ چیز بخصوص گذر ساعتها اونارو تبدیل به هیچی نمی کنه و کهنشون نمی کنه درست مثل بابا علی تو .

امیلی انی شرلی

سلام لیلی جان سال نوی شما مبارک امدن بهار مبارک امیدوارم 94 سال خوبی باشه سالی لبریز سلامتی شادی نعمت برای همه ما باشد امیدوارم مرا به خاطر داشته باشی عزیزم خیلی وقته که وبلاگت را می خوانم گاهی کامنت هم گذاشتم معجزه ی باور... خیلی روی من اثر گذاشت نمی دونم چطور ازتون قدردانی کنم من خودم اثرش را دیدم که باید مفصل تعریف کنم این جملات معجزه می کنند من باید از بدنم دستور بگیرم و پیروى کنم یا بدنم از من فرمان ببره؟ به کلبه منم سری بزنید سلامت شاد باشید در پناه حق

فاطمه

سلام خسته نباشید نوشته هاتون خوب بود. لینکتون کردم

دایی

بابا علی یادش بخیر می گفت: این هم می گذرد فقط کمی زمان لازم داره خودت نگاه که ببین تا حالا چقدر و چه کسانی رو تا حالا از یادت رفته گلاشم داده بود به پسراش ببرن نگه دارن دیی جان