کمی هم، خودت باش...

آدمهای توی زندگیمون چقدر برامون مهم ان؟ خودمون چقدر مهمیم برای بقیه؟ چقدر خودمونو برای اون دیگرانِ زندگیمون ، مهم و باارزش میبینیم؟

یه جا خونده بودم : سعی کن هیچوقت تمام محبتتو برای دیگران به یکباره ابراز نکنی؛ اگه میخوای همیشه براشون تازه باشی، باید همیشه درجه و نوعی از محبتت وجودداشته باشه که ابرازش نکرده باشی؛ وگرنه تکراری میشی و دلشونو میزنی؛

یه جای دیگه خونده بودم همیشه کم باش؛ نترس از کم بودن، کسی که اگه کم باشی ولت میکنه و میره، همونیه که اگه زیاد باشی حیف و میلت میکنه؛

یکی دیگه نوشته بود: هرکسی فقط تا زمانیکه بهت نیاز داشته باشه کنارت میمونه؛ روزیکه دیگه حرف جدیدی برای گفتن و برگ جدیدی برای روکردن نداشته باشی، کم کم ازت فاصله میگیره و بود و نبودت براش یکی میشه ؛ 

یه جا دیگه نوشته بود: آدما ظرف اند، پیمانه ی مشخصی دارن؛ به اندازه شون نگاه کن و محبت کن؛ وگرنه محبت بالا میارن و لباس احساستو آلوده میکنن؛

امشب یه جا خوندم : مرموز و پیچیده باش، تمامتو برای هیچکس رو نکن؛ پر از رمز و راز باش و پر از علامت سؤال؛ چون آدما دنبال اکتشاف اند؛  و تا زمانیکه جدول پیچیده و تو در توی شخصیتی و احساسیت رو حل نکرده باشن همچنان براشون جذابی...

دیدم اینهمه راهکار و اینهمه باید و نباید و خُداتا حرف و حدیث فقط برای خاطر اینکه جذاب باشیم برای بقیه ؛ و برای اینکه خواسته باشنمون و باهامون بمونن

اما چرا؟ براى چى؟  

غیر از اینه که خواسته باشیم دیگرانِ زندگی ما، یه چند صباحی بیشتر کنارمون بمونن و بیشتر تحملمون کنن و هوسشون نکنه که رهامون کنن و برن؟ 

اصلاً بر فرض که همه ی این راهکارها رو هم اجرا کردیم ؛ بر فرض که همیشه دو دو تا چهار تا کردیم و با حساب و کتاب روانشناسانه، این دیگران رو بیشتر کنار خودمون نگه داشتیم؛ که چی ؟

که همیشه نگران رفتن ها و نرفتن ها باشیم؟ که همیشه از نکنه تنها موندنها و نکنه دوست داشته نشدنها بترسیم؟ که نگران از دست دادنها؛ (یا بهتر بخوام بگم : از دست رفتن ها ) باشیم؟

چرا سعی نمیکنیم تنها کاری که میکنیم این باشه که فقط خودمون باشیم؟

آیا درستش این نیست که فقط خودمون باشیم و اجازه بدیم دیگران هم خودشون باشن ؟ خودی که توی قلب هر کسیه؟ توی ذهنش؛ باورهاش ، اعتقاداتش؟

آیا بهترین کار این نیست که بذاریم اون دیگرانِ زندگیمون؛ ببینن خودشون چی میخوان و چقدر میخوان ؟ و اینکه ما چقدر از این خواستن رو میتونیم براشون براورده کنیم و چقدر از پیمانه ی نیازشونو پر کنیم؟

من فکر میکنم یه حد زیادی از این تلاشهامون ؛باید ها و نبایدها تعیین کردنامون؛ تمام اندازه تعیین کردنامون برای چقدر بودنهامون؛ برای اینه که ما آدما از تنها موندن و ترک شدن میترسیم 

میترسیم از اینکه رهامون کنن و غرورمون، لگدمال بشه

میترسیم توی زندگیمون کسی نباشه که براش همه کس باشیم

و چون ذاتاً دوست داشته شدن رو دوست داریم، تمام سعیمونو میکنیم که جذاب بنظر بیایم و دوستمون داشته باشن

ولی از یه جایی به بعد، میفهمیم که آدما خودشون باید بخوان که مال ما باشن، نه اینکه به زور خواسته باشیم برای خودمون نگهشون داریم؛ چون اونوقت، دیر یا زود، یه زورِ بیشتر، ازمون دورشون میکنه؛

میفهمیم که وظیفه ی ما فقط اینه که خودمون باشیم خودمون باشیم و اجازه بدیم که دیگران هم خودشون باشن و خودشون تصمیم بگیرن که چقدر باشن؛

از یه جایی به بعد، میفهمیم که ما فقط باید باشیم و بودن دیگران ، منوط به چقدر بودن ما نیست، به چقدر خواستن خودشونه، به چقدر دیدن ما

از یه جایی به بعد میفهمیم که اونی که ادعا میکنه هست، شاید نباشه ؛ و اونی که فکر میکنیم نیست؛ شاید خیلی خیلی باشه

شک ندارم که اگه تنها کاری که میکنیم این باشه که خودِ واقعیمون باشیم و خود واقعی دیگران رو ببینیم؛ زندگی ، کسانی رو بهمون میبخشه که نبودشون ، میشه تیکه ی گم شده ای از زندگیمون و نبودمون میشه تیکه ی گم شده ی زندگیشون

به امید اینکه پازل زندگی هیچکس تیکه ی گم شده ای نداشته باشه


/ 0 نظر / 163 بازدید