پرچین خاطره

تاوان سکوت...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤
 

خواستم حرفهای نزده ام را

آنقدر بزنم...

آنقدر بزنم...

که بمیرند

اما تصمیم گرفتم تاوان اینهمه سکوتشان، تبعید باشد

در قعر سیاهی چشمهایم _ برای ابد _

ای دلِ غافل

این روزها

حتی به چشمهایت هم نمیتوانی اعتماد کنی

نگاهم بارید و تمامشان را فراری داد

چه کنم با سِیلی از حرفهای نزده و این دو چشم خیانتکار...؟

 


 
 
عادت...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٤
 

روزیکه علی، گوشی جدیدی رو با سایزی دو برابر گوشی قبلیم و سیستم عاملی متفاوت با سیستم عامل گوشی قبلی برام خرید، با خودم گفتم که هیچوقت نخواهم تونست با این گوشی جدید کار کنم،

هرچی باشه، 5 سال بود که با اون گوشی کار کرده بودم و بهش عادت کرده بودم

علی گفت دو سه روزی که بگذره، به گوشی جدید هم عادت میکنم، کافیه گوشی قبلیمو خاموش کنم و بذارم کنار و با گوشی جدید، خودمو وفق بدم،

و من به گوشی جدید، در عرض چند روز (عادت) کردم...

راستی ! خالق کلمه ی عادت چه کسی بود؟ چه کسی برای اولین بار از این کلمه استفاده کرد؟ قرار بود به چی عادت کنه؟

چقدر بی رحمانه، بی محبتی ها و بی توجهی هامونو میندازیم گردن این کلمه و اسم عادت میذاریم روش؛

عادت میکنیم به بودن ها و نبودن ها؛ به داشتن ها و نداشتن ها؛ به از دست دادن ها و به دست آوردن ها، به رفتن ها و اومدن ها...

نه؛ نمیشه؛

بعضی چیزا هیچوقت عادت نمیشه...

مگه اینکه دلی توی سینه ت نباشه؛ مگه اینکه روحت مرده باشه؛ احساست ته کشیده باشه، محبتت خشکیده باشه،

یه نداشتن هایی هست که هیچوقت نمیشه بهشون عادت کرد، یه رفتن هایی هست که همه چیزتو هم با خودش میبره؛

یه عادت نکردنهایی هست که ازت فقط یه جسم به جا میذاره،یه جسم که کم از سایه نیست، بی روحه و بی جان؛

نه؛ بعضی چیزا هیچوقت عادت نمیشن؛ میشن یه زخم کهنه و دردناک روی سینه ت؛  میشن یه بغض پنهونی توی صدات؛ میشن برفِ سفیدِ نشسته روی موهات؛ میشن هزار جور درد و مرض که اسم پیری گذاشته میشه روش...

عادت نکردن، گاهی وقتا درد داره ، خیلی هم درد داره؛ ولی من این درد رو با تمام جون و دل میپذیرم و کلاهِ گشادِ عادت رو با بی انصافی، سر دلم نمیذارم؛


 
 
شعر سپید...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٤
 

اینبار شعرم

     نه غزل شد ، نه ترانه...

شعرم اینبار  

           شعری سپید شد

                           در قالب یک تار مو


 
 
فردا دیر است...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٤
 

صدای ترمز یه ماشین، و پشت سرش صدای برخوردش با یه ماشین دیگه، سکوت سر ظهر خونه رو به هم میریزه

پشت سرش داد و بیداد بود و دعوای دو راننده با همدیگه، که هرکدوم اون یکی رو مقصر میدونست و حاضر نبود از موضعش پایین بیاد؛

آرامشم به هم میریزه و ناخودآگاه ذهنم کشیده میشه به اون ظهر غم انگیز سال آخر دانشگاه:


 
 
ترانه ام برای تو...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٤
 

چه سرده روزگار من، از این سرمای بی مهریت

تمام بغض پنهانم، شکست آهسته از دوریت

تو میگفتی نفس میشی، مث خون تو رگ و جونم

ولی رفتی و بی تو من، دارم هر لحظه جون میدم

ببین ابر دو چشم من، همش هر لحظه میباره

و این سیل غمت با خود، منو تا ناکجا برده

چه سنگینه قدمهام و ، چه سوت و کوره این شبها

منم با خاطرات تو، تو این دنیا تک و تنها

یه دنیا عاشقت بودم، تمام هستی ام بودی

برام اما توی قلبت، نبود از اولم جایی

همه میگن ز دل میره، کسی که میره از دیده

و جای پای احساسش، نمیمونه توی سینه

تو اما با خودت بردی، دل و دین و تمام رو

تمام من تو بودی و ، حالا راهی شده با تو

بدون تا آخر دنیا، دل من با تو میمونه

و چشمم دیگه دنیا رو، بدون تو نمیبینه

بلاگردونتم ای یار، نبینی رنگ غمها رو

گذشتم از تو امشب تا، خدا هم بگذره از تو


 
 
کمی هم، خودت باش...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤
 

آدمهای توی زندگیمون چقدر برامون مهم ان؟ خودمون چقدر مهمیم برای بقیه؟ چقدر خودمونو برای اون دیگرانِ زندگیمون ، مهم و باارزش میبینیم؟

یه جا خونده بودم : سعی کن هیچوقت تمام محبتتو برای دیگران به یکباره ابراز نکنی؛ اگه میخوای همیشه براشون تازه باشی، باید همیشه درجه و نوعی از محبتت وجودداشته باشه که ابرازش نکرده باشی؛ وگرنه تکراری میشی و دلشونو میزنی؛

یه جای دیگه خونده بودم همیشه کم باش؛ نترس از کم بودن، کسی که اگه کم باشی ولت میکنه و میره، همونیه که اگه زیاد باشی حیف و میلت میکنه؛

یکی دیگه نوشته بود: هرکسی فقط تا زمانیکه بهت نیاز داشته باشه کنارت میمونه؛ روزیکه دیگه حرف جدیدی برای گفتن و برگ جدیدی برای روکردن نداشته باشی، کم کم ازت فاصله میگیره و بود و نبودت براش یکی میشه ؛ 

یه جا دیگه نوشته بود: آدما ظرف اند، پیمانه ی مشخصی دارن؛ به اندازه شون نگاه کن و محبت کن؛ وگرنه محبت بالا میارن و لباس احساستو آلوده میکنن؛

امشب یه جا خوندم : مرموز و پیچیده باش، تمامتو برای هیچکس رو نکن؛ پر از رمز و راز باش و پر از علامت سؤال؛ چون آدما دنبال اکتشاف اند؛  و تا زمانیکه جدول پیچیده و تو در توی شخصیتی و احساسیت رو حل نکرده باشن همچنان براشون جذابی...

دیدم اینهمه راهکار و اینهمه باید و نباید و خُداتا حرف و حدیث فقط برای خاطر اینکه جذاب باشیم برای بقیه ؛ و برای اینکه خواسته باشنمون و باهامون بمونن

اما چرا؟ براى چى؟  

غیر از اینه که خواسته باشیم دیگرانِ زندگی ما، یه چند صباحی بیشتر کنارمون بمونن و بیشتر تحملمون کنن و هوسشون نکنه که رهامون کنن و برن؟ 

اصلاً بر فرض که همه ی این راهکارها رو هم اجرا کردیم ؛ بر فرض که همیشه دو دو تا چهار تا کردیم و با حساب و کتاب روانشناسانه، این دیگران رو بیشتر کنار خودمون نگه داشتیم؛ که چی ؟

که همیشه نگران رفتن ها و نرفتن ها باشیم؟ که همیشه از نکنه تنها موندنها و نکنه دوست داشته نشدنها بترسیم؟ که نگران از دست دادنها؛ (یا بهتر بخوام بگم : از دست رفتن ها ) باشیم؟

چرا سعی نمیکنیم تنها کاری که میکنیم این باشه که فقط خودمون باشیم؟

آیا درستش این نیست که فقط خودمون باشیم و اجازه بدیم دیگران هم خودشون باشن ؟ خودی که توی قلب هر کسیه؟ توی ذهنش؛ باورهاش ، اعتقاداتش؟

آیا بهترین کار این نیست که بذاریم اون دیگرانِ زندگیمون؛ ببینن خودشون چی میخوان و چقدر میخوان ؟ و اینکه ما چقدر از این خواستن رو میتونیم براشون براورده کنیم و چقدر از پیمانه ی نیازشونو پر کنیم؟

من فکر میکنم یه حد زیادی از این تلاشهامون ؛باید ها و نبایدها تعیین کردنامون؛ تمام اندازه تعیین کردنامون برای چقدر بودنهامون؛ برای اینه که ما آدما از تنها موندن و ترک شدن میترسیم 

میترسیم از اینکه رهامون کنن و غرورمون، لگدمال بشه

میترسیم توی زندگیمون کسی نباشه که براش همه کس باشیم

و چون ذاتاً دوست داشته شدن رو دوست داریم، تمام سعیمونو میکنیم که جذاب بنظر بیایم و دوستمون داشته باشن

ولی از یه جایی به بعد، میفهمیم که آدما خودشون باید بخوان که مال ما باشن، نه اینکه به زور خواسته باشیم برای خودمون نگهشون داریم؛ چون اونوقت، دیر یا زود، یه زورِ بیشتر، ازمون دورشون میکنه؛

میفهمیم که وظیفه ی ما فقط اینه که خودمون باشیم خودمون باشیم و اجازه بدیم که دیگران هم خودشون باشن و خودشون تصمیم بگیرن که چقدر باشن؛

از یه جایی به بعد، میفهمیم که ما فقط باید باشیم و بودن دیگران ، منوط به چقدر بودن ما نیست، به چقدر خواستن خودشونه، به چقدر دیدن ما

از یه جایی به بعد میفهمیم که اونی که ادعا میکنه هست، شاید نباشه ؛ و اونی که فکر میکنیم نیست؛ شاید خیلی خیلی باشه

شک ندارم که اگه تنها کاری که میکنیم این باشه که خودِ واقعیمون باشیم و خود واقعی دیگران رو ببینیم؛ زندگی ، کسانی رو بهمون میبخشه که نبودشون ، میشه تیکه ی گم شده ای از زندگیمون و نبودمون میشه تیکه ی گم شده ی زندگیشون

به امید اینکه پازل زندگی هیچکس تیکه ی گم شده ای نداشته باشه



 
 
دوست داشتن...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤
 

امروز آرش با اون لحن شیرین و بچگونه ش، اومد گفت که مامان من خیلی دوستت دارم، میدونی چقدر؟ پرسیدم چقدر؟ دستاشو تا جاییکه میتونست، به دو طرف باز کرد و گفت اینقدر...

و من میدونستم که اون قدر، یعنی تمام اون حجمی از دنیا که میتونه بین دستای کوچولوش جا بشه و توی ذهن و اندیشه ی پاک و نابش ، یعنی همه ی دنیا...

اونوقت ازم پرسید که من چقدر اونو دوست دارم؟ وایستاده بود منتظر جواب من، باید میزان دوست داشتنمو با معیار خودش نشونش میدادم؛ پس دستامو تا جاییکه تونستم به دو طرفم باز کردم و کشیدم به پشت سرم و گفتم اینقدر...

بعد ازم پرسید که باباش و ناهید رو چقدر دوست دارم؟ و منم همون اندازه ی قابل فهمشو نشون دادم؛ ولی به دنبالش سؤالی پرسید که خیلی آسون بود و اما جوابش،  هم خیلی آسون بود و هم خیلی سخت؛

پرسید مامان خودتو چقدر دوست داری؟ و من مونده بودم چه جوابی باید بدم؟

واقعاً خودمو چقدر دوست دارم؟ اصلاً آیا درسته که خودمو دوست داشته باشم یا نه؟

اگه خودمو دوست داشته باشم، خودخواه و خودشیفته به حساب نمیام؟

یا اگه خودمو دوست نداشته باشم، افسرده و خودگریز شمرده نمیشم؟

ولی خب فکر میکنم درستش اینه که خودمو دوست داشته باشم ، و این خودم، خودِ صفاتیِ من نیست، بلکه اون خودیه که خدا بهم عطا کرده و دوست داشتنش یعنی احترام به خلقت خالقی مهربان؛

پس باید به خودم به شخصیتم، به عقاید و اعتقاداتم احترام بذارم ، باید بتونم خطاهای خودمو ببخشم، باید با خودم روراست باشم، به خودم دروغ نگم، خودمو دور نزنم،

باید خودمو دوست داشته باشم و برای این خودم بهترینها رو خواسته باشم، بهترین ها یعنی بهترین نوع دوست داشتن ها رو، بهترین نوع محبتها و عشق رو، بهترین صفات پسندیده رو؛

من خودمو دوست دارم، پس دوست داشتن رو دوست دارم، هرچی خوبی توی دنیاست رو دوست دارم، تمام زمین و آسمون رو با تمام اونچه که در اونهاست رو دوست دارم، همه ی نعمتهای خدا رو دوست دارم، زندگی رو دوست دارم، عشق، محبت، صفا، صمیمیت، یکدلی و یکرنگی رو دوست دارم،

من خودمو دوست دارم، یه دل صاف و ساده داشتن رو دوست دارم،احساسى زلال بودن رو دوست دارم، پس جایی برای تنفر، قضاوت، بی صداقتی ...توی قلب من نیست،

بیاین با خودمون صادق باشیم؛ من خودمو دوست دارم، شما چقدر خودتونو دوست دارین؟


 
 
خدا به همراهت...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤
 

یک شب به ناگه آمدی از یک سفر گفتی

در پیش چشم عاشقم بار سفر بستی

گفتی نمیخواهی دگر عشق مرا، امّا

دل از پی ات آرام می آمد، نمیدیدی

از من گذشتی دور گشتی، دورِ دورِ دور

زیرا که معنای نگاهم را نفهمیدی

ای کاش وقت رفتنت آبی به چشمم بود

پشت سرت میریختم شاید که برگردی

من ماندم و یک عالمه حسرت، ولی دیگر

تو هرگز از این راهِ رفته، بر نمیگردی

رفتی؟ برو، دست خدا پشت و پناهت یار

من هم خدایی دارم و امّا نمیدانی


 
 
برای دلم...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

اکثر ما خوابهای زیادی میبینیم؛ خواب اتفاقات و مکانها و آدمهای مختلف رو؛ و این کاملاً طبیعیه؛

ولی اینکه خواب ببینیم دلمون توی خواب داره باهامون حرف میزنه ؛ فکر نمیکنم زیاد طبیعی باشه؛ خوابی که من چند وقت پیش دیدم و منو به نوشتن این متن واداشت؛

خواب دیدم دلم داره باهام حرف میزنه و از دستم ناراحته؛ بهم گفت که از من نمیگذره و روز قیامت که بشه، شکایتمو پیش خدا میبره؛

دیدم شاید دلم حق داشته باشه؛ من زیاد باهاش خوب تا نکردم؛ خیلی وقتا شکست، ولی آروم و بی صدا؛ نگذاشتم صدای شکستنشو کسی بشنوه؛

همیشه صادقانه گذاشتمش وسط، ولی خیلی وقتا خیلیها پا روش گذاشتن و خوردش کردن، و من حتی نگذاشتم اشک چشمام از بار غصه ی دلم کم کنه؛

بهش گفتم: هیس! آروم باش دل من؛

شکستی؟ عیبی نداره؛

غرورت جریحه دار شده؟ مهم نیست؛

نادیده گرفته شدی؟ خدا که هست؛ داره میبیندت؛

تو آروم باش دل من؛ تو بگذر؛ تو ببخش؛ تو به خودت نگیر؛ تو از جنس خدایی؛ خدا بخشنده است؛ خدا زلاله؛ از بنده هاش به دل نمیگیره؛ تو هم نگیر؛

اونوقت دلم روزبروز ساکت تر شد، تودارتر، صبورتر، سر به زیرتر؛

و من هر روز باری به بار دوشش اضافه تر کردم، سنگینترش کردم، اجازه دادم به بازی گرفته بشه، بشکنه، خورد بشه؛

امشب میخوام رسماً از دلم عذر بخوام و ازش بخوام که منو ببخشه، بخاطر تمام ظلمی که فکر میکنه در حقش روا داشتم؛ ولی میخوام بهش بگم: دلکم! همراه همیشه خوب من!

نگاه کن به دلهایی که دوستمون دارن و شاد بودنِ من و تو نهایت آرزوشونه و من و تو نگذاشتیم بفهمن چی بهمون گذشته و چقدر بغض فروخورده داریم؛

نگاه کن به دلهایی که بخشیدیمشون و چقدر شاد بودی لحظه ای که خوشحالی رو توی چهره و کلام و رفتارشون میدیدی؛

دل من! درسته که بارها شکستی و صدام درنیومد؛ ولی حتماً یادت هست که تو هم مثل من، وقتی تیکه های خورد شده تو ، سر هم کردم و از نو ساختمت، چقدر خوشحال بودی که خدا داره بهت لبخند میزنه ؛

تو میگی واگذارم میکنی به خدا؛ ولی همون خدایی که تو میخوای شکایتمو جاش ببری، گفته خطاهای بنده هامو ببخش تا منم ببخشمت؛

دل من! یادت باشه که میتونی اونقدر وسعت داشته باشی که غصه ی عالَم و آدم رو بریزی توی خودت و خم به ابروت نیاد؛

اگه امروز از دست من دلخوری، اگه فکر میکنی بهت ظلم شده؛ اگه فکر میکنی حقّت این نبوده، اگه فکر میکنی باید فریاد میزدی و نزدی، اگه بیشتر غصه هام مال تو بوده و روی دوش تو، اگه شاکی شدی که چرا ازت دفاع نکردم، که چرا سکوت کردم؛ که چرا راحت گذشتم؛ که چرا و چرا و چرا...همش به این خاطره که خودتو دیدی و خدا رو فراموش کردی،

یادت رفت که خدایی که تو رو توی سینه م گذاشت، ازت چی خواست و چه قولی گرفت؛

یادت رفت که قرار بود با خود خدا معامله کنی نه با بنده ی خدا؛

یادت رفت که تو جایگاه عشقی، جایگاه محبت، دوست داشتن، بخشیدن؛

یادت رفت و این فراموشی،  باعث شد آینه تو ، رو به خودت بچرخونی و خودتو ببینی؛

یادت رفت و کم کم زنگار گرفتی؛ اونوقت، غصه ها مجال عرض اندام پیدا کردن؛ برای بخشیدنات بها طلب کردی؛ طلبکار شدی؛ تیره شدی؛ لابلای بایدها و نبایدها گم شدی؛

گم نشو دل من؛ خودتو پیدا کن؛ آینه تو  ، رو به خدا بگردون، بذار خدا تجلی کنه در عمق وجودت،

اونوقت، دریا میشی؛ وسیع میشی؛ زلال میشی؛ همه کس در تو جا میشن؛ راحت میگذری؛ و بعد میبینی که چقدر شادی، که دیگه غصه ای نیست؛ که هرچی هست فقط خداست،

دستتو به من بده دلکم؛ بلند شو؛ ننشین؛ از پا نیفت؛ خدا با توست

پس یا علی


 
 
گنج نهان درون...
نویسنده : لیلى آزاد - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

آسمون، پیراهن آبی رنگ روز رو ، به تن کرد و تاج طلایی خورشید رو روی سرش گذاشت؛ کمی خم شد و عکس خودشو توی آیینه ی رودخونه تماشا کرد؛ بعد، یه لبخند رضایت، روی لباش نشست و عصای جادوی نور رو، به سر انگشتان درخت زد؛

درخت، چشم باز کرد و نگاهی به آسمون بالای سرش انداخت؛ لبخندی زد و شکوفه های امید و زندگی، تمام وجودشو پر کرد؛

آسمون، با شور و حرارتی وصف ناپذیر، اینبار عصای جادوییشو، به تن سرد و سیاه خاک زد و روزنه ای باز کرد، اونوقت، مهر و محبت، جوانه ی گلی شد و سر از خاک برداشت؛

زمین مثل هر روز، نگاهشو به آسمون بالای سرش دوخت و توی دلش با خودش فکر کرد: خوش به حال آسمون؛

چه روز، با این لباس حریر آبی رنگ و تاج طلایی خورشید؛ و چه شب، با اون پیراهن مشکی ستاره دوزی شده و تاج نقره ای ماه، زیبا و چشم نوازه و نهایت آرزوی همه؛

وقتی شاده، کل دنیا شریک شادیهاش میشه و وقتی هم که دلش میگیره، بارون غمش رو با دیگران قسمت میکنه؛

خدا داشت نگاه میکرد؛ لبخندی زد و آهسته توی گوش زمین گفت:

اما تو صندوقچه ای از جنس جواهر توی سینه ت داری؛ یه خلوتگاه برای زمان تنهایی ها و خستگیات، یه گوشه ی امن و پناهگاهی مطمئن برای رهایی از هیاهوی هستی،

تو میتونی هر چیزی رو پنهان از چشم دیگران، توی صندوقچه ی دلت قایم کنی؛ حتی اگه اون چیز، الماس اشکهای تو باشه و بلور غم و غصه های دلت؛

اونوقت خدا باز هم آهسته تر توی گوش زمین حرف زد؛ اونقدر یواش، که تمام حرفهاش فقط بین زمین موند و خدا...


 
 
← صفحه بعد